درد هاي ناگفته در هنجره هاي بي صدا
خفقان و مردگي در دستهاي بي پينه
عشق و اميد در چشمان گرگان پا به زاي
روز هاي پر سكوت و شب هاي مهتابي
ذهن خواب آلود و كودكي گريان
آه
ديگر از سر پرچين خانه ي رويا
كلاغي بر نمي گيرد آواز
عصيان و عصيان و عصيان
حس تهع از پيكر هاي سپيد و لرزان
در آب تني رود گل آلود
...
ديگر صدايي نيست تنها صداي پر ابهت شب است
كه صبح گاه با پرتو سرد خورشيد از پاي مي ايستد
و باز هم تكرار همان روزهاي عصيان است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط کلافه
|
دستانت به بلنداي آسمان
پر نور ترين ستارگان را مي پويد
در تاريكترين شبها
خوفناك ترين شبها
لبانت به ظرافت نتهاي واژگون در فضا
سبزترين سرود ها را مي خواند
در خفقان آزادي
چشمانت به عميق ترين آبي دريا ها ماند
در فضاي بي كران تنهايي
و
دلت به كوچكي روزن اميدي است
در سراب رهايي
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت   توسط کلافه
|
آنکه فریاد ش را محبوس تن خویش میکند
دردیست رو به زوال (چرک)
آهیست رو به فغان
.....
تابستونم با همه ی خبرا و اتفاقات خوبش با همه ی بعد از ظهرای کسالت بارش
همه ی گرما و خستگیش تموم شد...
امسال بدون شک بهترین تابستون بود (امید وارم واسه ی شما هم همین جور بوده)
بازم پاییز دو رو با صدای کلاغ و خش خش برگای زردش رسید
هیچ وقت از پاییز خوشم نیومده نمی دونم اخوان بو پاییز چی دیده که گفته پادشاه فصل ها پاییز؟؟؟!!!
کی حوصله داره بره دانشگاه؟؟؟
کاش این تابستون تمام نمیشد .....
به امید زمستون بهتر 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت   توسط کلافه
|
|
به حال احتضار اوفتاد آن كلاغ پير...
سگی عاشقانه پارس ميکرد درختی میوه ی کال تف میکرد برای
عابر، در آن سو تر مردی بی گناه در میان عشق و یاوه به دار آویخته شد کلاغ از پر چین پرید سگ لابه ای سر داد درخت پاییز را به یاد آورد خدا خندید... |
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت   توسط کلافه
|
امروز بهترین روز زندگیم بود
تق
دلی شکسته شد؟؟؟
نه!!!
کریستالی از دست پیرزنی اوفتاد
تابستان ۸۵
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت   توسط کلافه
در هزار توی این ذهن پیچیده
به کوچه ی بن بست آخرین امید پا مینهم
در پشت درهای بسته ی دهانی ،
انتظار می کشم
تا شاید.
هجا هایی دلخواه را شنود کنم
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت   توسط کلافه
|
سوگسروده ساليان دور
هرگز نمي توان باوركرد
درزيرخاك ،
آن را كه دوستش داريم
خفته است .
شولاي خيس و شرجي فصلي ز ابرها
يا دستان زرد ثانيه هائي پليد و زشت
تا قامت سترگ تو را
اي آشناتر از جنوبي ترين واژه ها
- چونان نخل -
اي استوار سرسخت
در بر گرفته باشد .
آنك دوباره وقت نمازت رسيده است .
□
اي چشم هاي خسته از تبعيض
اي گونه هاي پر شرم
چون چشم هاي مرتعش آفتاب
اي بامداد
تا صبحدم كه وقت سلامت رسيده باشد
بشتاب كه
در شرم گاه غربت تنهايي اش
تو نيز با
مرداد دريا
گريه كني . !
نوید شکیبا
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت   توسط کلافه
|
من حاصل عمر خود ندارم جز..... غم
در عشق ز نیکو بد ندارم جز...غم
یک همدم باوفا ندارم جز...غم
یک مونس نامزد ندارم جز...غم



ولی چرا..........
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت   توسط علی
|
سام علیکم
به قول بزیها
کاش سه چیز در زندگی نبود:
۱)غرور ۲)عشق ۳)دروغ
تا با غرور به عشق دروغ نمیگفتیم!!!!!!


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت   توسط علی
|
بعضی وقتا دوست دارم مخم و با همه ی تعلقاتش در بیارم و به جاش یه انگشته شست بزرگ به نشونه ی بیلاخ جاش بزارم واسه ی همه ی فکرای مزخرفی که مثل مگس تو سرم میچرخن تا شاید از دستشون خلاص بشم و بهشون بگم دنیا انقدرا هم تخمی نیست...
نمی دونم چند نفر ممکنه این آرزو رو داشته باشن ....
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت   توسط کلافه
|